آناهید الهه آبها

اولین ایستادن

اولین ایستادن چقدر زودمیگذره انگاری همین دیروز بود بابایی با تمام اضطراب و عشق پشت در بخش عمل منتظرت بود.انگار نه انگار هفت ماه از روزی که بابایی مهربون توی بیمارستان لحظه ها رو میشمارد تا شما بیایی مرسی دخترم که اومدی مرسی که هستی مرسی مرسی ...
28 تير 1393

بدون عنوان

              ننوی زیبای آناهید که مامان بزرگ مامانش بهش امانت داد. آناهید خوشمل مامان شما گل نازم از 2 ماهگی توی ننو بودی تا پایان 5 ماهگی که قلط زدنت دیگه برات مثل آب خوردن شده بود و دیگه ننو برات خطرناک شده بود تو عاشقش بودی ...
28 تير 1393